تبليغاتX
* *•. ღ یک لحظه غفلتღ.•* *

* *•. ღ یک لحظه غفلتღ.•* *

*thnks for cho0sing weblag sepehr-tanha.blogfa.com*دست نوشته های من

بوسـ ـه

   kiss

      بوسه مگر چیست فشار دو لب                    آنکه گناه نیست چه روز و چه شب 

                                                         بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب

                                          بوسه یعنی عشق در اعماق شب

    بوسه یعنی مستی از مشروب عشق            بوسه یعنی آتش و گرمای تب                       

                                          بوسه یعنی لذت از دلدادگی

                                          لذت از شب ُ لذت از دیوانگی

   بوسه یعنی حس خوب طعم عشق                       طعم شیرینی به رنگ سادگی

                                      بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن               

                                          لحظه ای با دلبری تنها شدن

   بوسه آتش می زند بر جسم و جان                     بوسه بر می دارد این شرم از میان

                                   بوسه یعنی شادی و شور و نشاط

                                      بوسه یعنی عشق خالی از گناه                   

 بوسه یعنی قلب تو از آن من                                بوسه یعنی تو همیشه مال من

                                                        ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 16:3  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

دوســ ـت دارم


وقتی 15 سالت بودو من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد

و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام

گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی...

وقتی که30سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صبحانه مو آماده کردی

وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی وگفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

وقتی که50سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی

می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی...

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی

راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من

نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود...

وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد اون روز بهترین روز زندگی

من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری...به کسی که دوستش داری بگو

که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی ...

چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید...

من باور دارم که... همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات

و عبارات زیبا و دوستانه تر گویم !زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم

من باور دارم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 20:43  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

ابراز عشق که گناه نیست

پسری يه دختری رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد.

اما به دختره در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت

و يک سي دی مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون...

دیگه هرروز سی دی بی ارزش بهونه واسه پسره شده بود...

بعد از يک ماه پسره مرد...ودختره کم کم از نیومدن پسره به مغازه نگران میشد

تصمیم گرفت به خونه پسره بره و آدرسش و از اهل محل پرسید:

بالاخره پیداش کرد !وقتي دختره به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت

مادر پسره گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسره برد...

دختره سی دی های دست نخورده و یک نامه رو تو اتاق پسره دید

کنجکاو شد و نامه رو خوند که نوشته بود:

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دری كه باز نمي شد نشسته بود

دختره گريه کرد و گريه کرد تا مرد...

ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توی جعبه

سی دی میگذاشت تا پسره که رفت خونه بخونه و بگه دوستت دارم...

اما پسره هیچ وقت به جعبه سی دی دست نزد و هیچ وقت نفهمید!

ای کاش پسره و دختره عشقشون رو ابراز میکردن و تو دل خود دفن نمیکردن!



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 15:17  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

بـــــی تــابی



مرگ...

دیگر برای من معنی ترس ندارد چون من اماده مرگ هستم

دیگر مرگ برا من ابهتی ندارد چون من خسته از زندگی هستم

(م) مرگ به نظر من همانند ميموني است كه با صورت مضحك

خود انسان ها را مشغول ميكند

وانها را در يك فرصت مناسب به كام مرگ ميكشاند

(ر )ان همانند راهزني پست فطرت ميماند

كه تنها مايه وجود انسان كه همان روح هست

را با بيرحمی تمام به غارت ميبرد

(گ ) ان همانند گيوتينی می ماند كه از اسمان امده

و خنجر زندگی را برای انسانها به يادگار اورده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 22:59  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

شـــانس

عشق

همه چیز از یه سنگ شروع شد:سنگه شانسی داشتم که واسم شانس آورده بود که یه روز تصمیم

گرفتم بدم به دوستم...گفت :چرا من...؟گفتم:چون تو بهترین کس من هستی.

گفت:باعث افتخار من هستش که دوستی مثه تو دارم...گفتم:میدونی چرا دادمش به تو...؟

گفت:نه چرا من...؟گفتم:واسه اینکه خیلی دوست دارم.

گفت :نظر لطفته و ممنون دوست باوفا...گفتم:خواهش قابل شمارو نداره!

گفت:نگرانم...پرسیدم چرا...؟جواب داد:از اینکه تو سنگ شانسه خودت و دادی به من

وتو دیگه شانسی نداری...گفتم:یه چیزو تا حالا میدونستی؟

گفت:چی رو...؟گفتم:شانس همیشه درخونه آدم و نمیزنه ومن شانس خودمو انتخاب کردم!

ودیگه شانسی ندارم...پس سعی کن به شانس خودت لگد نزنی تا خوشی بهت پشت نکنه!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 14:58  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

خاطرات دوران کودکی...

سلام به شما دوستان:

نمیدونم شما از مرور گذشته ها خوشتون میاد یانه؟ولی من... .

خودمم نمیدونم خوشم میاد یا نه؟اما اگه راستشوبخواین با بعضی از خاطراتم خیلی

حال میکنم اما با بعضیای دیگه

هر از گاهی پیش خودم میگمکاش بر میگشتیم به همان دوران شیرین کودکی و

مدرسه که بزرگترین دغدغه ام فقط و فقط گرفتن نمره بیست و ...بود

واااای که چقدر ما آدما عجیبیم!!!!همیشه ناراضی از موقعیتی که هستیم!!!!

راستشو بخوای خیلی وقتا بدجور دلم واسه اون دوران پر میکشه...

حیف...بچگیهامون چه زود گذشت!خیلی وقتا دلم واسه چهره های معصوم و

دل پاک بچگیامون تنگ میشه!

اون موقع ها که معنی حسادت و چشم تو هم چشمیها و دروغ و تنفر و نمیدونستیم!!!

هنوز بخشیدن و بلد بودیم اما تظاهر کردن و نه...واسه همینم هیچ وقت بازیگرای خوبی

نبودیم و خودمون بودیم بدون هیچ نقابی...

حالا واقعا اگه دوباره به اون دوران برگردیم و بخواهیم زندگی رو از نو بسازیم

قدر فرصت های از دست رفتمون و میدونیم یا خیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 14:58  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

گفتنی ها!!!!!

a

چند نصیحت از کسی که خودش خیلی احتیاج به نصیحت داره

۱- بهترین دوست همسرت باش .

۲- پیش از یافتن شغل تازه ، از شغلت استعفا نکن .

۳- چیزهای کم ارزش را مهم نکن .

۴- دوستان تازه پیدا کن ، اما دوستان قدیمی را عزیز بدار .

۵- قرض هایت را زود تر پس بده .

۶- به کسی غبطه نخور .

۷- در خصوص ازدواج ، مسائل مادی و مدل موی سر کسی اظهار نظر نکن .

۸- اشتیاق داشتن را یاد بگیر ، حتی اگر قلبا مشتاق نباشی .

۹- فروتن باش ( قبل از اینکه تو به دنیا بیایی ، خیلی کار ها انجام شده بود ) .

۱۰- موفقیت خود را به نسبت آرامش ، سلامت و عشقی که احساس می کنی بسنج

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 18:28  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

هم دردی

بازم درود بر رفقای گلم:

اگه این حرفا را می زنم فقط برای خودته و چیزی                  

 هم به نظرم نمیرسید ووقتی برای فکر کردن ندارم شاید      

خوشت بیاد.می خواستم بگم که در زندگی مشکلات فراوانی

وجود دارد:دلهره.بلاها. خستگی ها .رنج ها.بیزاری ها و...

راستی تا حالا گفتی زمونه هم زمونه قدیم؟

آخه چرا اینطوری شده؟بااینکه این همه امکانات ازجمله :

ماشین.کام.موبایل و یا هرچیز دیگه ای که حتی فکرش هم

نمیکردیم تودست و بال ما هستش و قبلنا تو خوابش هم

نمیدیدیم بازم انگارحال و هوای قدیم و نداره واصلا هیچکی

 با هیچکی خوب نیست و دل هیچکی نسبت به دیگری صاف

 نیستش و همش چشم تو هم چشمی و حسودی هستش

و هربار هم که این مزخرفات یادم میاد از خود بیخود میشم

وکم مونده که خودم و بکشم و همش خودم و با

درس .کار. کام ونت و ...سرگرم میکنم و سعی میکنم

بهش فکر نکنم اما خیلی سخته نا خود آگاه به سراغم میاد

دیگه خب یه جورایی اگه از دید دیگه بهش نگاه کنی باید بگی

 طبیعی هستش که وقتی ما آدما تا با این مشکلات

روبه رو می شیم آنقدر از زندگی بیزار می شویم و

می گوییم که چرا همه ی بلاها و... بر سر من می یاد

و حتی شایدبعضی وقتا می گیم خدایا مارو راحت کن از دست

 این زندگی ولی شاید هم باید بدونیم که این سختی ها تنها

شروعی برای ادامه زندگی هست و حتی شاید خدا نخواسته که

این جور که تو فکر می کنی باشدومی تونیم هم بگیم که سرنوشت

 این طوری خواسته و کاریش هم نمیشه کرد...

ای کاش میتونستم بهتر از این ها... این مشکلات و درکش کنم

یا باهاش کنار بیام

حالا این. ای کاش ها و شایدها رو چطور درک بکنم؟

میگن:

(۱)شادی+شادی=غم        

(۲) غم+غم=افسردگی         

(۳)سختی+شادی= موفقیت 

امیدوارم حقیقت داشته باشه وبهش برسم...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 15:24  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

آروم و قرار

js

سلام برو بچ:

دیگه همه از دست من ناراحت هستن و بعضی ها می گن به تو هم میگن وبلاگ نویس

ا زپس وبلاگ بر نمیایی خب وبلاگ درست نکن...

امروز اومدم با تمام انگیزه...پست این دفعه راجع به نظرات دوستان هستش که در پست

اول یه شایعات یا شاید به قول خودشون واقعیت که من اصلا نمی دونستم چه خبره

کی به کیه و چی به چیه...حالا منم یه چیزی به صورت تصادفی شنیدم وبه هیچ کدومتون

هم نمی گم شما ها بد گرفتید...یکی از دوستان رو نت من و اذیت میکنه و واقعا جدی گرفته

نکته: یه سری حرفا گفته گو میشه و امیدوارم که همه ی دوستان جنبش وداشته باشن و از رو تمسخر هستش دیگه...

خطاب به دوستان از اولین کسی که شروع کننده بحث بود تا ته تهش میگم:

مجرم اول:رائد کسی که این حرفا رو شروع کرد نمیدونم کجا درس میخونه ...چندتا مدرسه داره

چندتا کلاس میره ...خلاصه روزی کرمستجه روزی لار...ازش که سوال میکنیم کجا درس می خونی میگه

فرقی نداره مهم اینه که مدرسه باشیم خب آدم حسابی ... آخی دلم برات می سوزه تو بازار که رفتیم

چرا اون ...بهت می خندید ...راستش و بگو من که می دونم چی شده بود.. به روی خودت نیاوردی ها...

به قول ....میام با اون قیافه مسخرت جمعت می کنما گرفتی؟....

مجرم دوم :شیرین که واقعا جدی گرفته و هر وقت من و میبینه به قول معروف یه مته لک میندازه دیگه

باشه منم گفتم به هم می رسیم یه روزی ...کوه به نمی رسد آدم به آدم میرسد...منم منتظر لحظه ی ...هستم

زمن کاری که کار آیدد نیامد ***زگل خاری که کار آید نیامد(گفته باشم)

مجرم سوم: مهرشاد...تو دیگه چرا ...تو بازی ورق که خونمون رو هم نمی افته و همیشه می بازیم

کم پیدا شدی سر به ما هم نمی زنی خب یه سر بیا ...یه بار هم ...سرت به یه میله ی ....خورده یادته دیگه

اون اهنگه رو هم تو موبایلت بود من و بیاد اون وقت میندازه ...ایشالله بازم بریم...سره فرصت تا ...

بیاد.(گرفتی دیگه...)

مجرم چهارم:pit boy شیرینی که خوردی خوب بود ...دیگه برامم تم موبایل نمیاری ...

یه بار تو مدرسه درو با پسر عموت بستی و فرار کردی و من به در خوردم فراموش که نکردی

دنبالت افتادم آخر رفتی تو خونه قایم شدی...

مجرم پنجم:تنها(ولید)چه قدر بریم لار بابا خسته شدیم ....قبلنا که فقط یه امتحان میدادن و خلاص میشد

میرفت ...هر روز کلاس و هر روز دردسر که چی؟ می خواهیم یه گواهینامه بگیریم ...ایشالله

بگیریم. پس چرا تماس نگرفتی مگه نگفتی زنگ میزنم میریم اونجا...خود گفتی که می خواد...بیاد

مجرم شیشم: سعید پسر دایی؟ موهای به این خوشکلی رو رها کرد

و رفت کچل کرد حالا اینقدر عقده ای کچلی شده که همیشه میگه

بریم بازی ورق و ورق...می گه می خوام تلافی تلافی بکنم وآخر

کار خودش و کرد ما رو کچل کرد البته کچل ظاهری نیستش و

کچل از نوع بازی ورق که همه همه گرایی ندارن بگیرن

از وقتی کچل کرده هرکلاهی رو یک لباس تنظیم کرده

اون کلاه که برات خریدم چی ؟ دوباره رفته از لار یه کلاه دیگه

خریده ...آخی برات بمیرم ...الهی هر چی درد و بلا داری بخوره تو

سر رائد...

و آخرین نفر که بهش مجرم نمیگیم گناه داره طفلکی چی داره میکشه تو خدمت...

پسر خاله عزیزم که امروزا دیگه قراره بیاد کرمستج و مرخصی زیاد داری دیگه...

مثل دفعه ی قبل نشه ها 1 روز میایی و میری...خب تصمیمت چیه حالا...

واقعا جاش خالیه...

مو تور sport هم امروزا میگیری یا نه...(وای جدی نگیری ها شوخی کردم...)

وبقیه دوستان جدا از بحث وب و نت مواظب خودتون باشین

thnks for cho0sing weblag sepehr-tanha.blogfa.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 16:3  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  | 

عشق یا...

s 

عشق چیست؟
اگر خنده است چرا میگریم؟!؟
اگر گریه است چرا میخندم؟!؟
اگر عشق است چرا به ان نمیرسم؟!؟
اگر عشق نیست چرا عاشقم؟!؟
اگر جاوید است چرا روزی 100 بار میمیرم؟!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:41  توسط .~*.~*.~*سپهر.~*.~*.~*  |